عجب عکسی !! آره زیباست ولی زیباتر از آن داستانی است که پشت این عکس نوشته شده است . البته چون شما دوستان نمی توانید پشت این عکسو ببینید من به وکالت از شما اونو براتون می خونم .
آره درسته با پدر بزرگم تا نزدیکای کوه آربابا رفتیم . چند لحظه من پیاده شدم و با دستای کوچولوی خودم این گل های زیبا را کندم تا به خونه بیارم . من اونا رو خیلی دوست دارم حتی بیشتر از ماشین قرمزی که مامانم پول زیادی برایش داده. آن قدر دوستش دارم که هنگام خوردن شام اونو از کنار خودم دور نکردم . البته خواستند این کار رو بکنند که من جیغ و داد کردم و او نو به کنار خودم بر گردوندم. آره اونقدر دوستش دارم که شب کنار ش خوابیدم و صبح زود که بیدار شدم سراغش را گرفتم و تا اونو در دستانم نگرفتم آروم ننشستم . حالا فهمیدید من او ن چیزایی را که خود شخصا تجربه می کنم بیشتر دوست دارم و از آن ها بیشتر لذت می برم نه اون چیزایی را که بزرگترها برایمان انجام می دهند و تجربه می کنند !!!













